
جمعه 17 شهریور 1396 ساعت 01:32 به لطف پدر، امروز از منزل تا صادقیه پیاده رفتیم!نفس کم آوردمتولدت مبارک مجید چشم خوشگلیادش به خیر اولین باری که به قشنگیه چشات پی بردمو همش ازت عکس میگیرفتمبا چش...
ادامه مطلب
سلامامروز جمعه است ... قرار بود صبح برم کوه و ب خاطر یه سری مشکلات کنسل شد ...مشکله اثاث کشی ...امروز از صبح رفتیم خونه ی جدیدو تر تمیز کردیم ... بازم کار داره دوباره باید بریم...از تمیز کردن این مدلی بدم میاد و مخصوصن خونه تکونی...خیلی خسته شدم ... 3 بار شیشه ه...
ادامه مطلب
شنبه 30 مرداد 1395 ساعت 12:24 ...
ادامه مطلب
پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت 22:17 امروز به گشتن پاساژای تبریز گذشت! بازار و یکی از موزه هاشو و مسجد معروف و بزرگشو که اسمشو نمیدونم رو قبلن دیدم! تبریز قشنگه ها... خیابوناش تمیزه و بدون چاله چوله اس! مثه تهرانم ترافیک نداره! مرکز خریدا و فروشگاهای لوکس و عالی ای داره! شباش که عالیه و دوست داشتنیه ب...
ادامه مطلب
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 03:01 این جوری که اهالی خونه میگن، تو خونه ی بابابزرگم عقرب داره و کل جمع این موجود رو دو سری دیدن و من هنو ناکامم! سری اول طبقه ی بالا بودم و سری دوم حموم! جالبیش این جاس که عقربو فقط خاله کوچیکم میبینه و توسط دایی بزرگه گرفته و به عالم غیب نزول پیدا میکنه! یکی از خاله هام ...
ادامه مطلب
سلامکی میگه مردا بوی خوب نمیدن؟!(همونی ک میگفتی این طوری نیس)مردام بوی خوبی میدن...همون بویی ک باعث میشه بری طرفشو هی بوسش کنی و دستاتو دور شیکمش حلقه کنی و سفت ب خودت بچسبونیش ک فرار نکنه...هی بهت بگه میمون و توام خودتو بیشتر بچسبونی بهش...البته نا گفته نمونه ک این حسه آدما ب طرفه مقابله ک باعث میشه بوی تنش برامون جذاب باشه و مثه کنه، تو هر موقعیتی آدمو ب خودش بچسبونه...میگن هر کی تنش یه بویی داره...من عاشقه بوی بدنه این بشرم!میدونم اگه منو میشناسید توی فکرتون اومده ک دارم از علی میگم...و...
ادامه مطلب
سلومچ طور مطورید؟!کیفتون کوکه؟!من حالم خوبه...یه برنامه هایی واسه زندگیم ریختم تو سنه 20 سالو 1 ماهگی ک چن روز مونده تا 2 ماه بشه!برام دعا کنید کم نیارم و هدفمو فراموش نکنم...یه کم فراموش کارم...باید جلو چشام باشه ک یادم نره...بنویسم بزارم جلو چشم...گوشی خریدم عکسه هدفمو بزارم صفه ی گوشیم(اینو داش سیا انجام داده بود...تقلید از نوع خوبش خوبه دیگه)بعضی وقتا آدما رو هم فراموش میکنم وقتی نبینمشون...حتی وقتی ک برام خیلی عزیزن...ندیدن باعث میشه برن تو خاطراتم و من خاطراتمو ب مرور زمان فراموش میکنم(ب خ...
ادامه مطلب
دستماله تو چه رنگی بود؟آبی بود آبی بودسواد داری؟نه نهبی سوادی؟نه نهدستماله من زیره درخت آلبالو گم شدهخبر داری؟نه نهبی خبری؟نه نهپس تو خری...
ادامه مطلب
امروز خیلی عجیب بود...کلاس صبمو نرفتم از ترس این ک دیر میرسم و استاد باهام بد اخلاقی میکنه...کلاس دومم نرفتم(به جاش رفتم جلسه ی رباتیک...جلسه ی مناسبی بود ولی جدیدن با شلوغی حال نمیکنم)رفتم بعدش ساختمون مدیریت، کار دانشجویی...حالم خوب نبود نمیدنم چرا (سرم گیج میرفت همش)دوستم اومد دنبالم باهاش رفتم قدم زدم تا آروم شه...اونم برام درد و دل کرد و خاطراتشو گف با اون کسی ک دوسش داشته...خدا جونی اگه نمیخای بنده هات ب هم برسون ب هم عاشقشون نکن...گناه دارن میشکنن!دو تا تولد بود تو امروز و یه فوت...حوصله ...
ادامه مطلب
درود ب آدمای شاد و غمگینامروز یاده این افتادم ک بعضی وقتا حالم بد میشه و میرم تو خودمو از همه آدمو عالم دلخور میشم و ... . ب قوله یه عاقلی ، ریکاوری میشم (خوب منم از همیشه خندون بودن خسته میشم)این جور وقتا زورم اول ب عکسایی ک تو تلگرام و اینستا گذاشتم میرسه...بعد غزی و هر کی ک دم دستم باشه...مغزم کار نمیکنه این جور وقتا...هر چی دلم میخاد میگم...جدیدن یاد گرفتم نزارم حالم زیاد بد بمونه...ب خودم حال میدم(فیلم میبینم، میرم قدم میزنم، غذا میپزم، آهنگ میزارم و ...)یه چیزایی رو هم تازگیا فهمیدم....من ...
ادامه مطلب
نیم ساعت وقت دارم بنویسم!خیلی نوشتم و تو چرک نویس مونده و منتشر نکردمولش...حرف زیاده...ب تولدم کم مونده و میترسم امسالم مثه ۳ ساله گذشته روز تولدم ب گریه کردن بگذره...دلم اصلن کادو نمیخاد...دلم دیوونه بازی میخاد...دلم خاطره میخاد...دلم تجربه ی جدید میخاد!هر کی یه کادو میگیره میندازه جلوت ک دلت خوش باشه ک ب یادتن...بعضیا واقعن با عشق برات کادو میخرن و اینو وقتی کادو رو میگیرم حس میکنم!کسی وظیفش نیس برام کادو بخره...از رو اجبار کادو نمیخام...تولدم ک بگیرم کادو ها رو جلوی جمع باز نمیکنم...نمیخام بف...
ادامه مطلب
میدونی یاده چی افتادم...یاده یه خاطره...تو چشام اشک جمع شد!چ قدر بچه تر بودمو ساده...واسه چن سال پیشه!چ قدر تلاش کرد دوسش داشته باشمو وقتی صادقانه بهش دل بستم ،نیست شد!یاده این افتادم ک یه دفه تو سرما منتظرش بودم ک فقط ببینمش...هوا سرد بود ولی سرماشو حس نمیکردم...نمیدونم چرا!تا الان فک میکردم عاشق نشدم...الان ک فک میکنم میبینم عاشقش بودم!عاشق داداشمم ک وقتی میخاد بازی کنه سرما و گرما حالیش نیس...بهش همیشه میگم بچه بمون، آدما بزرگ میشن هیچ کاری نکرده خسته ان و حوصله ندارن!مواظب بچه ی درونتون باشی...
ادامه مطلب
کلن تو این یه مورد خیلی بیشعورم...هیچ وقت غیرت مردا رو درک نکردم، هیچ وقت اینو ک نباید جلو پسرا، از یه پسر دیگه حرف زدو نفهمیدم....قبلن از آدمای غیرتی اون قد بدم میومد...ولی جدیدن فهمیدم آدم تا کسیو دوست نداشته باشه روش غیرت نداره...این همیشه هم صدق نمیکنه بعضیا عادت کردن ب این ک خودشونو حساس نشون بدن!خانمام غیرت دارن...ک تو جامعه ی ما بش میگن حسودی!حس حسادت از اون جا ک دوست داری یه نفر یا یه وسیله فقط واسه خودت باشه به وجود میاد...حس باهالیه!(رو غزل و داداچو خاله جونیام و دایی حساسم)دیدی آدم بع...
ادامه مطلب
دیروز داشتم اتاقمو جمع میکردم...کتابامو مرتب میکردم...اونایی ک استفاده نمی کردمو از کتابخونه بیرون آوردم و گذاشتم کنار و بقیه کتابامو مرتب چیدم...(یه تعدادیش ب نظرم به کارم میومد، گذاشتم جلو چشم ک اگه ازش استفاده کردم نگهشون دارم و اگر ن بزارمشون تو جعبه و به کتابخونه تحویل بدم و بقیه رو به جعبه انتقال دادم)دفترامو نگاه کردم...اونایی ک ب دردم نمیخوردو صفحه ی سفید نداشت انداختم آشغالی و اونایی ک صفحه ی سفید داشتو گذاشتم کنار ک ازشون استفاده کنم! (بعضیاشونم چیزای جالب و به درد بخوری توش نوشته بودم...
ادامه مطلب