خب یه چیزایی این چن وقته فکرمو مشغول کرده و تو دنیام براش جمله بندی میکنم ک بیام این جا و بنویسمشون ولی تا میام بنویسم هیچی یادم نمیاد!
شروع میکنم هرچی میاد تو ذهنم مینویسم..بیخشید ک ازین شاخه ب اون شاخه میپرم!(دارم یاد میگیرم تمرکز کنم راستی)
خب سارا دوست جون جونیم و تنها کسی ک واقعن برام دوست بودو قبلو بعدش هیچ کس برام مثه اون نشد، دو روز دیگه بچش ب دنیا میاد!
بچش دختره و قراره اسمشو بزاره آوینا(معنیشو الان یادم نیس)
میخام رفیقامو بزار کنار و برا هیچ کس درد و دل نکنم و مشکلامو خودم تو ذهنم حلاجی کنم و رفیقامو نگه دارم فقط برا تفریح
اذیتم میکنه ک وقتی هر کی ناراحته میاد طرفم تا آرومش کنم و خودش هیچی، ینی ناراحتم همونا کار و زندگی دارن!
٩٦ جون دوست دارم...امسالو برا خودم ب یاد موندنی میکنم...عمو نوروز یادت باشه عید ساله بعد اگر زنده بودم ازم حساب پس بگیری و اگر اونی ک میخام نشد اجازه نده عیدو ببینم!(سر زندگیم شرط میبندم برنامه های امسالمو)
زندگیتو ب پای هوس نزار...هوس آدمو تشنه میکنه و سیرابی نداره و هر دفه عطشتو بیشتر میکنه!(دیوانه وار دنبال آب میگردی و ب سراب خوردن)
٢١ سالو ٣ ماهو ٤ روز از عمرم گذشت...خیلی چیزا دیدم و شنیدم!
میخام از تجربه هام استفاده کنم..بسه نقش بازی کردن!
خاطراته یه وروجک...ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43