دختر بودن اونجاش ک باید زود برگردی خونه بده...اون جاست ک نمیفهمی خودتو دوست دارن یا آبروشو(هنو نفهمیدم این یکی دقیقن چیه خدایی)
من دختر دار ک بشم میزارم خودش بزرگ شه...خودمم پایشم هر جا بره...باباشم غر زد میگم همینه ک هست...میخاستی با من ازدواج نکنی!
این جوری میشه ک طلاقم میده و میفرستتم خونه بابام...دخترمم ک عاشق مامانشه باهام میاد و اگه پسرم داشتم چون مامانیه اونم میاد!
شوهر سابقم از تنهایی ب غلط کردن میوفته و میاد دنبالم و این ماجرا ادامه دارد تا من سه طلاقه بشم!
اسم ازدواج میاد یاده طلاق میوفتم و اسم طلاق میاد تنم میلرزه...همیشه نقطه ضعفامو با رفتن ب طرفشون از بین بردم ولی این یکیو نمیتونم!
هر چ قدرم سرش شوخی میکنم بازم برام کابوسه!
اینم از مزیتای بچه ی طلاق بودم...۱۵ سال گذشت!
تهش : بچه ها دعوا هاتون یادشون نمیره...یادشون نمیره ک همه ماماناشون میومد دنبالشو اونا باید سرشو مینداختن پایین و میرفتن خونه...یادشون نمیره ک میترسیدن با کسی دوست بشن تا کسی نفهمه مامان ندارن...میترسیدن خاطره تعریف کنن ک یه موقع یکی نگه مامانت کجا بود...بچه ها حافظون خیلی خوبه...بچه ها فقط قدشون کوتاهه...خودتون بیشعورید!
حرف زیاد دارم...الان چن تا متن تو چک نویس گذاشتم و جرعت ندارم بزارمشون!
هیسسس...هیچی نمیخام بشنوم!

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال میکنید
برچسب: طلاق,طلاق حليمة بولند,طلاق بائن, نویسنده: بازدید: 17