داشتم میلرزیدم از ترس
پاهام ضعف کرده بودو ب زور راه میرفتم
میدون پونک بودم!
هم پلیس و هم شهرداری اومده بودن تا بساط دست فروشارو بریزن ب هم!
ماهی و سبزه و سنجد و ... ریخته بود ب هم...اصن یه وضی بود!
وحشی بازی درمیاوردن و مردم ک ازشون فیلم میگرفتنو هم گوشیشونو میگرفتن و هم بازداشت میکردم...
حالم از آدمای قلدر ب هم میخوره!
از آدمای زور گو بدم میاد...
از هر چی پلیسه متنفرم!
منی ک این قد خشنم چ قد از دعوا میترسم!(استادم میگه درونت خشمگینه)
خاطراته یه وروجک...ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13